عذرخواهی...

دوباره شبی با خود خلوت کردم در حال مرور خاطرات خود از گذشته به خود نگاه کردم خویش را دیدم کمی پیرتر خسته تر و تا حدودی امیدوار.

بعد از گذشت ۱۴ ۱۵ سال تازه متوجه میشوم که چقدر از مسیر را اشتباه رفتم و چقدر برای ساختن این فردی که در آینه میبینم لغزش ها و پستی و بلندی از سر گذراندم...

پینوشت..

اگر بخشی از این مسیر بودین و از طرف من در این مسیر رنجیده خاطر شدین تنها کاری که از دستم برمیاد یک معذرت خواهی از ته قلبه امیدوارم ببینین درک کنین و بپذیرین ...

در حال رفتن صدایت کردم نگاهم کردی 

گفتم بمان 

لبخند زدی 

گمان کردم دوستم داری

بعد رفتنت فهمیدم بخاطر سادگی ام بود...

 

پاییز

 

دردکشیدن هم زیباست...

آنجا که دستان تو تیماردار من باشد...

دیگر چه می پرسی از

شب و...

شعر و...

خشش برگ در ظلمت شب

 

 

نمی دانم چرا

 

این چه هوایی است که دست از سر دلم بر نمی دارد نمی دانم چرا من بی تو چنان آشفته و بی هدف لحظه ها را می گذرانم گویی فردایی نیست؟ گویی شبی دیگر در راه نیست و بی خوابیم رخت بر بسته. چنین و چنان کردی و من هنوز محو توام هنوز! می گویم و فریاد می زنم هر چند که برنجی...

دوش با خود اندیشیدم که از فکر و اندیشه ام  رهایت سازم و شاید این عمر دوباره که به من بخشیده شده برای زندگی نو و زیستنی دیگر باشد. زیستنی بی تو و بدون اندیشیدن به تو، اما یاد نگاهت در دلم وحشتی بی پایان از فراموشی برمی انگیزد مرا دوباره به روزهای پردرد گذشته می برد روزهای شیرین غمباری که در کنار تو و دور از تو بودم اما بودن در زیر سقفی که تو در زیر آنی به من آرامش می داد و دوایی بر درد بیقراری ام بود قلمم را شکستم نه راه فرار دارم و نه پای فرار در دایره ی بی انتهای تکرار گم شده ام و گرفتارم...

 

 

گذرگاه خیال

 

شهر در خوابی عمیق گرفتار است و من در هوای تو بیدار ،

 در گذرگاه خیالم لبخندت را بارها تکرار می کنم ، بارها و بارها ...

سیاهی شب در دلم تمنای چشمانت زنده نگه داشته گرچه این هفت

 سال برای تو چون هفته ای بیش نیست ولی من به اندازه ی هفتاد سال

خسته و دلگیرم... خسته از تمام نگاههایی که بر دوشم سنگینی میکنند از تمام

روزهایی که بی هدف و بی سرانجام پرپر شدند... 

 

سبد فردایمان خالیست باورت هست آیا؟

نگاهمان به هم ساکت و دردمند فریب احساس خورده ایم و خون دل! گرچه هنوز در آغاز راهیم ولی ملول و خسته از راه در این بیکران زمستان زندگی گرفتار شده ایم . هرچه خواستی گفتی و من فقط شنیدم اما نه من باور داشتم و نه تو باور داشتی!! چه زود بار سفر را بسته ای!تو بار سفر را بستی من اما نمی دانم تو از آغاز مسافر بودی یا نه من به تو حس پرواز دادم؟ شاپرک هایی که دور کلبه ی احساسمان گرد آمده بودند با حرکت و رفتن تو به تکاپو افتادند و شوق سفر در کالبدشان دمیده شد به دنبال تو به راه افتادند اما تو با بی رحمی تمام آنها را لگدمال کردی! حالا من اینجا تنها نشسته ام چشمانم پر اشک نمی دانم بخاطر رفتن توست یا پرپر شدن شاپرک ها؟ از وقتی که تو رفتی شهر خالی از زندگیست و هوس بر عشق طعنه می زند و من درمیان هجمه های درد سکوت می کنم نگاهم به فردا دوخته شده و از امروزم غافلم شاید هنوز هم نمی دانم سبد عشق فردایم باید از امروز با محبت کردن بنا گردد و باورم نیست هنوز چرا هر روز آن را تهی می بینم شاید فردا هم سحرگاه نگاهم به آن بیفتد و باز بگویم این بار هم سبد فردایمان خالیست باورت هست آیا؟

 

ندای دیوانگی...


صدای تیک تیک ساعت مرا به فکر فرو می برد و در عمق خاطرات گذشته ام غرق می سازد نمی دانم این سایه ی خاطراتی که بر این روزهایم چنگ زده اند تا کی قرار است مرا در حسرت خورشید شادمانی بگذارد؟؟ صدای غرش ابرها مرا از خواب گذشته ام بیدار می سازد هنوز جای لبخند بر چهره ام خالیست. باران می بارد و بهار زیباتر می شود اما بهار من سالهاست که به خزان تبدیل شده به دنبال خزانش خزانی دیگر است و در دل زمستانم به جز خزان خبری از بهار نیست.. از عمق بی کسی هایم میگریزم تمام توانم را برای رفتن می گذارم اما می دانم که هوای بی تو بودن سنگین سنگین است. هراس من از روزهای رفته و رفتن نیست ترسم از روزهایی است که می آیند و من از گذشت آنها غافلم . ترسم اینست که در پس تمام این روزها لحظه ای را ببینم که در امتداد ثانیه اش صدای لبخند تو بر گوش دلم چنگ زند و تمام غصه ها در دلم زنده گرداند و هوش از سر این دل دیوانه بپرد و هیاهوی خواستنت دوباره در سرش جان گیرد و روزگارم را سیاه گرداند چرا که فقط من می دانم که تو دیگر نیستی نه این دل . من آنی که تو می شناختی را در دل گذشته ام به خاک سپرده ام اما گهگاهی سر از خاک برون می آورد و ندای دیوانگی سر می دهد...


تولد....


تپش ثانیه ادامه دارد من بی هیاهو نگاهم به دنبال عقربه ی ساعتی است که چند دقیقه ایست بی حرکت ایستاده همچون نگاه من که در روز وداع بر رد پایت خشک  و بی حرکت زل زده بود... همچون مرده ای که بی حرکت در تابوت گرفتار است و بر روزگار طعنه ی زودگذر بودن می زند چند روزی است که یک سال دیگر هم گذشته همزمان روز اول سال جدید من روزی است که تو به یاد نداری ولی آن روزیست که من در نگاه تو گرفتار مرگی خاموش شدم تولد 5 سالگیش را تبریک گفتم. تو حس می کنی الان هم دیگر می دانی کم کم حس می کنی بودن در کنار کسی و فراموشی چه احساسی دارد تولد فراموشی ات را تبریک می گویم دیر یا زود تو در کنارش فراموش خواهی شد چون صدای موج که برای مردم کنار ساحل فراموش شده.... 


..............

تو


تو تنها بال و پر زندگی ام بودی تو با تمام خاطراتم پیوندی عمیق داری . من بی تو و بدون تو نمی توانم دنیایم را بسازم ... هر بار که مداد رنگی ام را بر می دارم که دنیایم را بی تو رسم کنم بجز سیاهی و تاریکی رنگی نمی بینم که دنیایم را با آن بسازم ...  از رفتن در دل تاریکی ها هراسی ندارم چون تار و پود زندگی ام و وجودم بی تو سیاهی بیش نیست... هر بار که عهد می بندم تو را فراموش کنم آهنگ صدایت مرا از خواب بیدار می کند ... رنگ چشمانت مرا مدهوش و حیران می سازد ... بی تو بدون نگاهت من ، زندگی من و روزهای من تمام معنی خود را از دست می دهند ...


سخت است افسوس ....


سخت است بگویم و تو نشنوی سخت است بنویسم و تو نخوانی شاید این بار ببینی شاید بشنوی و شایدم بخوانی اگر تو را رنجیده خاطر کردم مرا ببخش !!! نمی دانی که تو هم چون غنچه ای مهرت در دلم شروع به روییدن کرد دوباره همان حس قشنگ به سراغم آمد و دوباره دلهره و دلشوره . نمی دانی چه سخت است تجربه ی دوباره ی درد و نیستی ... تو هم گر بودی مرا از خود می رنجاندی و تو هم اگر بودی مرا می آزردی تا تمام آن احساس را در وجودت دفن کنی .... مرا ببخش اگر به تو دروغ گفتم تا ترسم را پنهان کنم مرا ببخش اگر فکر دیدن تو هم مرا تا مرز دیوانگی کشاند چه رسد به حدیث دل گفتن و شنیدن .... 



** آ.م**

شب می گذرد ...

 

 

دستانم را بگیر زخم هایم را مرهم بگذار تا در غریبانه ترین روزهای زندگیم بر این جداییت طاقت بیاورم و تسلیم ناخوشی های زمانه نشوم. من که می دانم این روزها میگذرند و دوباره آفتاب درگوشه ای از شبم طلوع میکند من که می دانم دوباره بهار در شوره زار دلم عطر افشانی می کند پس تو چه بیایی چه نیایی من پشت سر میگذارم  این شب تار را. 

همهمه ای در دلم پا گرفته و شب و روزم را با هم یکی کرده چه می شود اگر فردا من با صدای کوبیدن مشت های باران بر شیشه پنجره ام بیدار شوم و دستانت را درمیان آغوش دست هایم ببینم .... 

شب می گذرد و ماندنی نیست رو سیه آن شمعیست که نورش را از پروانه دریغ کرده. حرف هایی که می گویم و تو نمی شنوی را به یاد خواهی آورد حتی اگر نخوانی حتی اگر نبینی... شیشه ای از میان دست هایم افتاد چه صدای آشناییست شکستن !!! چند صباحیست که با آن خو گرفته ام ... 

 

من برای تو دیگر نمی نویسم برای دلم می نویسم برای شکسته خاطری می نویسم که روزهایش بخاطر چیزی از دست داد که نمی خواست آری دلم تورا نمی خواست این من بودم که فقط محو خواستن شده بودم حالا اگر تو هم نبودی کسی دیگر بود که آن را بیشتر از تو می طلبیدم اینها حرف های دلم است که بر زبانم جاری شده این ها را بشنو و ببین که شب تار من هم گذشته و روسیاهیست که هنوز باقیست...

 

یاد روزایی که گذشت...

 

 

یاد روزایی که گذشت بخیر یاد روزایی که بودیم و قدر ندانستیم . یاد حرف هایی که ماندند در سینه و مردند... یاد شب هایی که تا صبح با خلوت با خود گذشت و اشک به چشم  آورد .... یاد حرف هایی که از بین هزاران واژه چون گل چیده می شد ولی هیچگاه از زبان جاری نمی شد هیچگاه.... کاش بازهم می شد که برگشت و از نو نوشت کاش می شد...

 کاش می شد دوباره عاشق شد مثل "کاظم"... کاش می شد شاد بود و خندید مثل "بهرام" .... کاش می شد صبور بود مثه دوس داشتنی و خل و چلمون "مسعود" ....کاش می شد لحظه هایم همچون لحن صدایت شیرین بود.... کاش می شد همه چیز رو گفت بی پرده بدون ترس ... نه نمیشه حتی اینجا هم نمیشه .....

 برایت بهترین ها را آرزو دارم ... باور این روزها برایم چه سخت آسان بود و من نمی دانستم.... تمام نگاهت را از ذهنم پاک میکنم نقش تمام لحظه هایت را از تمام روزها و خاطراتم می زدایم گویی که هرگز نبوده ای گویی در دفتر خاطراتم جایی برای تو نیست ...

 

بر ذهنم پرده ای آهنین می کشم و خاطراتت را به انتهای فراموشی می سپارم تو را در زندانی فولادین محبوس میکنم تا یادی از تو در خاطرم نماند....   چه سخت آسان بود از دست دادن عمری خاطره همه اش را در زیر تلی از غصه مدفون میکنم تا تو دیگر نباشی در لحظه هایم .... تمام عکس هایت را پاره می کنم تمام خاطراتت را از ذهنم پاک می کنم واژه ، واژه ، سطر ،سطر زندگی ام را از نو می بافم تا تو دیگر نقش خویش را هم اگر دیدی نشناسی.... 

1392.07.26

 

بیگانه

 

 

 

از خاطره هایی که مرا با خودم هم بیگانه می کند فراری هستم اما هرگاه که با خودم تنها می شوم به یاد می آورم که این منی که بودم نیستم انگار هنوز  من در دیار فراموشی مانده ام و تنها خودم را گم کرده ام و حتی توان ایستادن در برابر هجوم تاریکی بر وجودم را ندارم . دمی خاموشی برمی گزینم اما چه سود که هیاهوی درونم خاموشی و سکوتی ندارد و یکصدا روزهایی را فریاد میزند که در نگاه تو من خودم را می دیدم اما ... من برای تنهایی با خودم هم اختیاری از خود ندارم هنوز هم تکه هایی از وجودم در لابه لایی خاطرات مه گرفته ام پنهان مانده اند این روزها با وجود گذشت آن همه روز حتی خودم را هم نمی شناسم و وجودم را چون شبی سرد ناامید از طلوعی خورشید می بینم که چشم انتظار طلوع خورشیدی است که پیکر سرد و نحیفم را در بر گیرد و دمی از سردی روزگار حفظ کند و مرا از این همه تاریکی برهاند برهاند... حرف هایم تکراریست و تکرار چه تلخ است و سرد و بی روح...  اما تو تنها چیزی هستی که تکرارت هم لرزه ای بر دل می نشاند ، لرزه ای که وجودم را غرق در لذت می کند هر چند برای لحظه ای!!! اما باز به خود که می آیم در گوشه ای از اتاق محو می گردی و من با خودم و یادت و تنهایی هایم و خاطراتت تنها می شوم...

 

بر گرفته از وبلاگ ***اندیشه*** آ. م

بر گرفته از وبلاگ ***اندیشه*** 
چه بنویسم برای کسی که مملو از گفتنم و خاموش؟ میدانم که دلت هیاهوست و خودت ارام..اینهارا چشمان زیبایت به جشمانم گفته اند.. کجاست ان چشمانی که حرفهای ناگفته ی زبانم را از جشمانم بخواند؟

نگذار


غرورم را شکستم تا دوباره چشمانت نگاهم را درآغوش گیرند بهتر از چشمان تو پناهی برای فرار از بیقراری هایم ندارم.. دست هایت غریب و بیگانه اند دیگر چشمانت را بر من نبند. احساسم از روی حرف هایم دیدنیست. ای کاش نگاهت را به وقت شنیدن حرف هایم می دیدم و حس می کردم. نگاهی که جدا از من و خیره بر زمین سردی بود که تاب شنیدن احساسم را نداشت ....

روزهایی که میگذرند مرا در خود محو کرده اند مرا با خود بیگانهئکرده اند.... تو را به وقت آشنایی ـو را به وقت جدایی تورا قسم می دهم حرف هایم را بشنو... غریبانه مرا در این کویر سرد رها نکن دیدن خواب تو را باز هم به فال نیک می گیرم ای کاش دوباره دیداری باشد و نگاهی که ما را ، احساس ما را به هم گره بزند ....

ای کاش عمری باقی باشد و دستانی که آرزوی داشتن آنها آرزوی من بود بر گونه هایم احساس کنم .... تو را به تمام لحظه هایی که یادم در خاطرت جولان می داد قسم می دهم که احساست را با من بیگانه نکنی ....بازگشت تو را به دلم وعده داده ام ... نگذار روسیاه دلم گردم.....


نه تو می مانی نه اندوه....


نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه

نه

آیینه به تو ، خیره شده است

تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است

ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

تا خدا ، یک رگ گردن باقی است

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

سهراب سپهری


آرزو می کنم...

برگشتم فقط برای نوشتن بنویسم 

 .................................

دلتنگ شدم روزی ... ولی نمی دانستم در چشم مردمانی که روزهاست دلی در سینه ندارند دل داشتن گناه است... رفتن را بر ماندن ترجیح دادم اما نمی دانستم که رفتن هم دل ، دل کندن می خواهد. تو را با چشم گریان دیدم با چشمانی سرخ که چون دوپیاله ی خون شده بودند دیدم... اما بدتر از همه ی دردهایی که از این خلق کشیدم ... خنده ی بی اعتنایی تو بود همه از نداشتن کسی که آنها را برای خودشان و بخاطر خودشان بخواهند می نالند تو از داشتن آن در هراس بودی بخاطر تمام اشک هایی که برایت ریختم و تو ندیدی از تو بیزارم از تمام سنگدلی هایت بیزارم ... آرزو می کنم که نباشد روزی که تو دلداده ی کسی گردی که دلش در بند دیگری باشد....


اعتراف

 

بگذار برای تو بگویم یک لحظه هم که شده به من نگاه کن بگذار نگاهت با نگاهم گره خورد و این راز نهان در نگاهم بر تو هویدا شود ! اما چرا تو درک نکردی؟ نمی دانم درست است که با چشمانت بسیار سفر کرده ام و رؤیا دیده ام و فرسنگ ها خاطره دارم حتی بهشت را هم برای ساعاتی با تو تجربه کردم... ولی نمی دانم چرا در این بازی غرق شدم و خودم را هم فراموش کردم نمی دانم چه شد که این بازی برایم پایانی دردناک و تلخ داشت ؟ درست است که هر بازی برد یا باخت دارد ولی من که تنها بازیگر بودم... از اول می دانستم نه تو اهل سفر هستی ونه من همسفر. دو غریبه بودیم که هیچگاه همسخن نمی شدیم چه رسد به همسفر و همراه شدن؟! با اینکه می دانستم و می دانستی راه را برای ادامه ی داستان باز می گذاشتیم... غافل از اینکه من که خود را بازیگر می پنداشتم بازیچه ی نگاه و حرف های تو شده بودم... تو برای فخر فروشی و من داستان سرایی ! اینکه از چشمانت بسرایم اینکه نگاهت را وصف کنم و اینکه از تو بت بسازم تا دیگران پرستشت کنن!من فقط به چشمانت عادت کردم چون عادت مرداب به سکوت شب همین و بس نه چشمانت جادو داست و نه من افسون شده ی نگاهت بودم.حقیقت چیز دیگری بود در پرده ای از لبخند ساختگی بر چهره ام پنهان بود...  

 

آوارهای آرزویم...

 

از گفتنش پشیمانم ولی باز هم می گویم باز هم از حرف هایی که گذشت و حقیقت نبود دلگیرم . راستی چه خبر؟ کسی هست که دلتنگ تو شود کسی هست که با بودن در کنار تو باز هم دلش برای با تو بودن تنگ  باشد ... من گفتم اما نه باد حرف مرا برای تو می آورد نه نسیم بهاری دلتنگی ام را باور داشت. همین امروز باران بارید اشک هایم را بعد از این همه وقت ابرها باور نداشتند چه زیبا بود خالی شدن از دلتنگی در زیر ابرهایی که هوس تازه کردن طبیعت را داشت اما غم مرا تازه تر کرد مهربانم مرا باور کن در زیر این همه نامهربانی مرا بیش از این با آوارهای آرزویم ترک نکن . اگرچه در دوردست ترین نقطه نگاهت آرزویم را پرپر شده می بینم ولی باز به مهربانی ات چشم دوخته ام .


..............................................

پانوشت

مطلب قبلی پاک شد ...


زندگی


و در اوج تنهایی ام به شادی تو که می اندیشم شاد می شوم و گریه هایم را تاب می آورم . غصه هایم چون آبی که از چشمه می جوشد و در دل دشت آرام می گیرد با جاری شدن اشک هایم بر گونه هایم آرام می گیرند... چقدر این روزها فرو بردن بغض هایم در گلویم سنگینی می کند ! چقدر این روزها دلم به یاد با تو بودن می لرزد لرزشی که تار و پود دلم را از هم باز می کند و من به یکباره خودم را در دنیای پوچی و بی سرانجامی گرفتار می بینم... می ترسم می ترسم که تو باشی و من باشم و ما نباشیم می ترسم از اینکه من بی تو زندگی را معنا کنم برای کسی که عاشق زندگی است زندگی که بی تو در نگاه من مردابی بی انتهاست.



قاب عکس

از پشت دیوار دلتنگی هایم زمزمه ی کودک درونم را می شنوم که پیوسته مرا به آرامشی می خواند که در دنیای خواسته هایم گم کرده ام ! چشمان سیاهش را به یاد می آورم دلم آتش می گیرد غمم فزون می گردد و بی قرار تر از ابر بهاری می گردم ! به این می اندیشم که این روزها خودم را هم گم کرده ام و دنیای خواستنی ام تنها تو و چشمان سیاهت می باشد پس حرف هایش را نشنیده می گیرم و دلم را به دریای بی کران خاطره ها می سپارم آرام آرام در آن غرق می شوم اشک هایم از گونه هایم سرازیر می گردند منتظر شنیدن حرفی از لب های بسته ات می مانم که مرا درمانده ی خویش کرده اند اما چه پوچ و بیهوده است انتظاری که من از قاب عکس خاک خورده ات بر دیوار دارم .

بی تو باز هم...


در نبود تو بلاتکلیفم ، آرزویم دیدن دوباره ی چشمانت می باشد......

هر شب به وقت خواب یاد چشمانت مهمان دل تنگم می باشد.......

اما .... اما .... من به یادت قانع نیستم...

لبت "نه" گوید

لبت "نه" گوید و پیداست می گوید دلت: "آری"

که این سان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری!



دلت می آید آیا از زبانی این همـه شیرین ؟

تو تنها حرف تلخی را ، همیشه بر زبان آری ؟



نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری



تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری



چه زیبا می شود دنیا برای من ، اگر روزی

تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری




محمدعلی بهمنی

چه می دانند...


هنوز هم به یاد آن روز می افتم که تمام پنجره های امید به رویم بسته شد به یاد آن لحظه که باد بوی گل یاس را با خود برد و بر پنجره دلم پرده ای بی نفوذ کشید ... شب هایی که به یاد روزهای دلبستگی ام می افتم غم بر حنجره ام چنگ می زند و صدایم در بغضی بی انتها گرفتار خاموشی می گردد.... دیروز دوباره یادت بر دیوار دلم مشت کوبید و ذهنم را از خواب فراموشی ات بیدار ساخت و دوباره بغضم را به بارانی بهاری تبدیل کرد. چشمم بارانی بارانی شد و طراوتش دوباره دلم را زنده کرد... وه که چه حالی شدم حال مرا گر بپرسند گویم خوب خوبم البته در گفتن دروغ ... چه می داند کسی که از حال من خبر ندارد از دلواپسی ها و دل شوره هایم چه می دانند خلق از یأسی که بخاطر ندیدنش بر دلم چیره شده و چه می دانند...


بیا بیا

بیا بیا که شاعری بی تو نداره رونقی

                      چگونه شاعری کنم در این هوای بی کسی


تو اما...


چقدر کم توقع شده ام ، نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را ؛ همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست ، مرا به آرامش می رساند حتی اصطحکاک سایه هایمان کافیست !







دستچین شده....
.

فراموشی هرگز


فراموش می شوی به سادگی محو شدن لبخند از چهره به سادگی ابر بهاری به سادگی نم اشک بر چهره منم به فراموشی یاد تو از خاطرم نه نمی گویم نه هرگز... دست هایم دیگر مال تو نیست لبخندم دیگر بهر شادی کسی دیگر است او نیز به مانند من است در کنج تنهایی اش جای خالی کسی را احساس می کند که باید باشد و نیست فراموش نکرده نه هرگز..


نوبهار


نوبهارم لبخند بزن من تو را می خواهمت و احساس می کنم ... هر لحظه که می گذرد بر عمق فراموشی ات افزوده می شود مرا یاد کن تا نرفته ام زیاد مرا یاد کن...

نورسته

 

به سوی غروب راه می افتم قطره های زلال نور را با انگشتانم لمس میکنم عجب !!! چه آسان از برم می گریزند و جایشان را به سایه ای که همدم تاریکی است می دهند. دستانم از لمس آنها برای مدتی طولانی ناتوانند در دل عطش بوسه باران کردن آنها را دارم . نور زرد رنگ غروب ، لحظه های دلتنگی غروب سرد پاییزی را برایم تداعی می کنند. یکه و تنها در میان کوهی از افکار افسار گسیخته به دنبال جایی برای تنها شدن می گردم تا خلوتم را با خودم تکرار کنم . تا به یاد لحظه هایی که می گذرند تا مرا از یاد روزهای گذشته ام غافل کنند مشغول نشوم.... راستی دفتر خاطراتم در میان دل مشغولی های حال و آینده ام گم شد و چه حیف می شد اگر تو را در تار و پود دفترم زندانی می کردم ... خیالت خوش باشد تو را در تار و پود لحظه هایم .. تار پود دل و در اعماق وجودم چون گلی نورسته کاشته ام هر لحظه رشد می کنی و تمام وجودم را در آغوش می کشی و این ترس از یاد بردنت را تا ابد در وجودم محو کرده و این گونه است که تو هر لحظه در وجودم تازه و تازه تر می شوی...